باران که بارید
خاطره ها هم باریدند
خوب می دانم که می دانی دیگر نیستم...
آیا این بود سرنوشت...؟
پی نوشت:
شاید وقت آن رسیده باشد که کولی را استفراغ کنم و خودم را
به دنیا بیاورم.
انتظار بعد از ۳ماه و۲۹ روز سر آمد...
یکی دو روز قبل از آمدن پائیز...
آنقدر از آمدنش ودیدنش هول شدم که ندیدم پائیز را وقتی که می آمد...
دلخور است می دانم...
پائیز از من...
او از من...
من از خودم...
گلدان ها را آب دادم...
چه لبخند قشنگی...
۷۸روز...
جعبه مداد رنگی آرزوهایم را از کشوی کهنه ذهنم بیرونم کشیده ام ...
نوک مداد قرمز عشقت شکسته است...
نمی تراشمش...
شاید وقت فراموشی است...
می شود آیا...؟
آفتاب صورتم را سوزانده است...
تو احساسم را...
دلم گرفت...
نه تو مرا نسوزاندی...
من پروانه وار شمعی شدم برای سوختن در لحظه لحظه هایت...
تا روشن بمانی...
اگر من خاموشم...
مدادقرمز عشقت را می تراشم...
می تراشم و می تراشم...
فراموشی خاموشی است...
از این خاموش تر نمی خواهم...
وقتی که دل ماه گرفت...
چهره پوشاند تا حتی ستاره هم اشکهایش را نبیند...
اینجا کویر است...
در سینه ام یک کاکتوس روئیده...
و با هر ستاره ی شب این کویر خاری بر دلم می زند...
شاید این تاوان عشق تو باشد...
امروز به یاد اون سه شنبه خاطره انگیز می خوام واست بنویسم...
اگه نیستی ...
اگه دوری ...
اگه واسه کولی یادگار گذاشتی بیقراری ...
اینو بدون که همیشه واست دارم چشم انتظاری ...
هرجا هستی ...
با هر کی هستی ...
فقط خوب باش ...
شاد باش ...
سربلند وسلامت باش ...
که خوشبختی من سعادت تو بوده وهست عزیزم ...
***
دنیا همان یک لحظه بود:
آندم که چشمانش مرا از عمق چشمانم ربود...
این روزها در جنون دلتنگیت دست و پا می زنم...
تو چطور دلتنگی آیا...؟
چه تازه اند در این رویش نو...
و من هنوز چند روزی از بهار نگذشته در انتظار پائیزم...!
اندوه هم دیگر رنگ باخته...
خنده ام می گیرد از گریه...
باران می بارد...
گاه صبورانه وگاه عجولانه...
چون چشمهایم...
با اینکه می دانم اینجا نیست
اما نمی دانم چرا هرروز دلهره دیدنش را دارم...
چشمهایش را هم با من غریبه کرد...
و من هنوز زمین وزمان را در قالب او می بینم...
بچه ها می گن دیوونه شدی...
می خندم ومی گم چه دیرفهمیدید...
پ.ن:
نمی دونم چرا هربارکه عزم سفر می کنم نمی شه انگارطلسم شدم ...
دیگه می خوام چمدونم روباز کنم هر وقت خواستم واقعا بپرم می بندمش...
دیگه خندم می گیره وقتی خداحافظی می کنم ودوباره چندروز بعد به سلام می رسم....
تا که می خواهی قهر بمانی...؟
نباری...؟
می بینی تو که رفتی انگار اسمان هم دیگر میل باریدن ندارد...
باید بروم...
انگار اسمان هم قهر کرده...
و من این روزها چه تشنه ام...
عهد کرده ام دیگر از اسمان چشمانم باران نبارانم...
روزهاست که نیستم...
میدانم...
وایکاش نباشم که اینگونه نخواهم باشم...
این چه بودن است و ان چه نبودن...؟
که جز اندوه مرا نصیبی نیست...
۱۳و۱۴ابان ماه شیراز تالارحافظ کنسرت باران اجرا می شه وکولی توی این ۲روز
با تنبورش زخمه های دلش رو به صدا درمیاره ...
کاش می شد تا همه دوستای خانه خاموشم رو توی این یکی دو روز
میدیدم...
اومدنتون خوشحالم می کنه ونیومدنتون بخاطرگرفتار بودنتون هست دوستای خوبم...
ونفرت برای من...
باقیمانده بود از انچه که نامش را عشق نهادیم...
***
دلگیر می شوم وقتی از این دور به افق زرد رنگ غربت می نگرم...
غربتی که دارد نزدیک می شود...
انجا که شاید تنها سایه ام غربتم را سایه وار با من دنبال کند...
یعنی این هجرت همان سرنوشت است...؟
نای نفس کشیدن واسم نمونده...
کی تمام می شود تمام باقیمانده من...
شاید می داند که گاه رفتن کولی رسیده است...
مهربانم برای مهربانی شاید دیر باشد دیگر...
تنها زمانی که باقیمانده فرصت بستن چمدانی پر از تنهایی است...
برای سفری به انتها......................................
دلتنگم...
دلنگرانم...
وقتی که می روم...
وقتی که نیستم...
دلگیر می شود آیا...؟دلتنگ می شود آیا...؟ دلنگران می شود آیا...؟
غریب می شوم در هر طلوع و غریب تر در هر غروب...
بوی نا گرفته است دلی که سالها در من هلاک شده است...
آیا در این خاک نحیب در این دنیای عجب گوری برای دلی که سالها مرده ...
پیدا نمی شود...؟ که من این گونه سرگردان دنیای زندگان نشوم...
آسمانم ابریست اما نمی بارد...
خشک شده ام و از این خشکی شعله هایم دارد تمام هستی ام را می سوزاند...
چه تعبیری دارد...
اما شاید این روزها برای من صدای زنگ تلفنی باشد که
ساعت ۱۰:۵۰ دقیقه صبح به صدا در می آید...
.
.
.
با اینهمه
.
.
.
بوی هجرت می آید...
می دانم که روزی نزدیک رهسپارم...
گرمی نگاهت...
وقتی که سر بلند می کنی و به نگاه او می دوزی...
کولی تر می شوم...
غریب تر می شوم...
هلاک می شوم...
این همه هوا... نمی دانم چرا دارم خفه می شوم...
نفس کم می آورم...
وقتی می آیی...
با او...
بی من...
باید بروم... خیلی زود... اینجا اگر بمانم درد این درد مرا از پا در می آورد...
می دونم که خیلی وقته پیدام نیست
نه اینکه به فکر این خونه خاموش
نه اینکه به فکر دوستان روشنم نیستم
نه من خودم نیستم...
دیگه دل و دماغ نفس کشیدن هم نیست
چه خواسته نوشتن از دردهای بی پایانی که جز اندوه برای دیگران لطفی نداره.........................................................
بریدم....
فقط دعا کنید با رفتن پائیز من هم نفس کشیدن از یادم برود...
نمی خوام از خوندن دل نوشته هام اندوهگین بشید
نمی خوام کسی از فکر مرگ کولی ناراحت شه
نه مرگ برای من رهایی...
رهایی از تمام دردهایی که منو زمین گیر زمین کرده...
اگه کم بهتون سر می زنم یا اصلا سر نمی زنم بخدا از بی وفایی نیست
همیشه به فکرتون همیشه به یادتونم اما دیگه حسی برای نوشتن نیست.....
خوشحال می شم هر زمان که می آم اینجا و
می بینم عزیزی بهم سر زده یادش به من بوده...
***
شاید این پائیز که مشتاقانه در انتظار آمدنش هستم پائیز آخرم باشد...
کوله ام را روزهاست بسته ام برای سفر دوری که می دانم
با رفتنم هرگز باز نمی گردم...
شاید نسیم روزی خبری بیاورد از دلی که در اوج اشتیاق شکست...
اما صدای شکستنش گوش کسی را نیازرد...
بگذار دور شوم...
از خودم... از تو... و از هرچه که مرا به این دردها پیوند می دهد...
تلخم به تلخی سیب کالی که در کودکی از
شاخه شکسته آرزوهایم چیدم...
بوی رفتن می آید...
بهار مرا نذر پائیز...
پدر آسمانی ام مرا نذر زمین...
و تو در بیراهه عشق مرا نذر جدایی کردی...
وچه خوب نذرت را ادا کردی....
برای آنکه خطابم می کند تا پادزهری برای آلودگی هایی بیافرینم
که گریبان گیر دیگران می شود... :
دیرگاهیست که از پنجره ام ای دوست به رد پای قدمهایی می نگرم
که میدانم روزهاست از کوچه زندگی ام عبور نکرده...
اگر تو به آلودگی های ذهن من آلوده شده ای...
من به دلی آلوده شدم که ذهن مرا آنچنان آلوده خویش کرد که تو نیز
ترس از آلوده شدن داری و بدنبال پادزهری هستی که از زهر افکار من شاید آلوده تر باشد...
گریزی نیست...
بدنبال پادزهر نباش...
اگر می توانی بگریز...!
شاید عید...
شاید تبریک سال نو...
...
شاعری روزی گفت:
همه در فکر نوروزند و ما در ماتم یاریم
محرم صد شرف دارد از این عیدی که ما داریم...
...
خنده داره...
عید...
تبریک...
غمگینم...

